این روزها، روزهای یأس و ناامیدی است. کاندید ریاست جمهوری که دوستش داشتم رد صلاحیت شد. یکی از بستگانم هم که برای شورای روستایمان ثبت نام کرده بود، ردصلاحیت شد و از همه اینها بدتر کامنتی که زیر پست قبلی وبلاگ گذاشتم، از سوی نویسنده صلاحیت انتشار پیدا نکرد. چرا از همه بدتر؟ که موارد قبلی در ورطه سیاست بودند و در آن عالم اگر هم نیاز به توضیح باشد لزومی بر ارائه استدلال منطقی نیست کما اینکه در آن ورطه شعار و هیجان برد بیشتری دارند.

اینکه در وبلاگی با عنوان فلسفه علم، به این سادگی کامنتم رد صلاحیت شود برایم غیر قابل هضم است -ظاهرن دوستان فلسفه ورزی شان هم عین سیاستشان حذفی است و بلعکس- ناسزا که نگفته بودم فقط گفتم که این چرندیات شبه مذهبی هم کم از آن "چرندیات پست مدرن" ندارند و ایراد معرفت شناختی مشترکی به هر دو وارد است. در مورد کامنتی هم که گفته بود بالاخره سکوت نظرها شکسته شد، گفتم کامنت را زیر ادعایی می گذارند که به صورت "روشمند" مطرح شوند. البته نگو قبل از من هم کسی سکوت را شکسته بود و البته آن هم نتوانست از فیلتر صلاحیت عبور کند.

حوصله تکرار مکررات در مورد آنچه در جامعه می گذرد، و به دانشجویان فلسفه هم سرایت کرده، را ندارم. این پست را به نشانه اعتراض به این حرکت (که یافتن صفت برایش سخت است) منتشر می کنم و پایان همکاری با این وبلاگ را اعلام می کنم.

چندی پیش برای شهید امید عباسی نوشتم:

شاید آن دختر بچه ای که تو جانش را نجات دادی، فردا دانشگاه برود و بعد در وزارت فرهنگ استخدام شود و بشود مسئول سانسور کتاب و روزنامه. اهمیتی ندارد. آنچه مهم است خود تو هستی و امثال تو؛ کسانی که تو را ادامه می‏ دهند. تو ادامه داری تا آزادگی هست. آتش هم همیشه خواهد بود آتش نشان. آتشی که مثل مورد تو مصداقی واقعی نیست بلکه شکلش عوض شده است. تلوزیون و کتاب‏ ها و ادارات و دانشگاه ها و  ... پر است از این آتش ‏های بالقوه. کله‏ هایی که بجز فکر آتش زدن و خاکستر کردن روح انسان‏ ها چیز دیگری درونشان نیست.

مهم این است که کدام طرف طیف باشیم: آتش افروز یا آتش نشان. کاش آتش نشانان خوبی باشیم؛ مثل تو.